پنجاه و سه / احترام
خدایا شکرت واسه آدمایی که واسم حرمت قائلن و احترام متقابل میذارن🙏
.
هزار هزار بار فدای سرشون که کمک مادی نمیتونن بکنن
.
الهی خدا عمر باعزت و پربرکت بهشون بده🥹
.
#ب_ح
🍀🍀
پنجاه و سه / احترامخدایا شکرت واسه آدمایی که واسم حرمت قائلن و احترام متقابل میذارن🙏
.
هزار هزار بار فدای سرشون که کمک مادی نمیتونن بکنن
.
الهی خدا عمر باعزت و پربرکت بهشون بده🥹
.
#ب_ح
پنجاه و دو / جبرانیادمه یه روزی به س گفتم توی اینستا رقابت کی از همه خوشبخت تره داغه و توی بلگفا کی از همه بدبخت تره؟
حالا شده حکایت خودم
نمیدونم چرا وقتی حالم گرفته س یاد اینجا میفتم
.
ساعت ۳:۲۰ بامداده و من مثل یه جغد مغموم نشستم بالای سرخودم
خوابم نمیبره
خستم خوابمم میاد ولی نمیبره
.
امروز خیلی دلم گرفته بود
خیلی زیاد
.
کاش تهران بودم و بچه نداشتم و دوشنبه میرفتم مراسم تشییع
.
حسین آقام، همه میرن
تو میمونی برام...
.
چشمام میسوزه
.
کاش خدا همشو با مهربونی ببینه
کاش یه روز بشینه جلوم بگه میدونم چقدر درد کشیدی
چقدر سخت بود
چقدر بغض داشتی
چقدر دلت میخواست همه چیو بذاری و بری
من میدونم
من دیدم
خودم واست جبران میکنم....
.
پنجاه و یک / چشماتو ببند و فقط جلو بروآفرررررین بهت دختر که توی این حال، به جای فیلم دیدن، یه کار جدید زدی 😍
چشماتو ببند و فقط جلو برو
هرجوری که میتونی
فقط برو
.
تو یه رسیدن به اونهمه تلاش صادقانه بدهکاری
به خودت
به خدا
به امام زمان
.
وقت اقتداره بزن 😉
زدی؟ دوباره بزن 😎
پنجاه و یک / حال بهتررررخیلی وقته اینجا ننوشتم...
.
.
این روزا بهترم
بهتر از قبل
روحی و جسمی
الحمدلله
.
.
هم پذیرفتم
هم رها کردم
هم دارو میخورم برای آرامش بیشتر
هم یه روش درمان جدید پیش گرفتم برای سردرد
هم یه عشق جدید به زندگیم اضافه شده :)))))))
.
.
چند دقیقه پیش توی خلاصه نویسی های نمیدونم چه تاریخی خوندم:
"عبد" یعنی کسی که نه تنها تسلیم امر مولاست، بلکه راضی به امر ایشونه
از ته دل راضیه و خشنود
چون میدونه مولا جز خیر واسش نمیخواد
.
زندگی انسان چندین ساحت داره: سلامتی، خانواده، تحصیلات و...
مشکل اینجاست که ما تمرکز میکنیم روی ساحتی که مشکل داریم
مثلا بیمار شدیم تمرکزمون رو میذاریم روی ساحت سلامتی
اما حواسمون نیست خانواده خوبی داریم
قدم اول اینه که تمرکز رو بیاریم روی ساحت خانواده
قدم دوم هم اینه ببینیم اون بیماری چی میخواد به ما بگه؟ کجای شخصیتمون ضعف داره که این بیماری میخواد درستش کنه؟
.
.
این حرفا ممکنه خیلی کلیشه به نظر برسه
اما در واقع کیمیاست
.
.
.
.
+ کاش بیشتر اینجا بنویسم....
پنجاه / نوراون نوری که دیشب دنبالش بودم، بعد از نماز صبح تو ذهنم جرقه زد....
.
داشتم آیه ۲ و ۳ سوره طلاق رو زمزمه میکردم
انگار که بار اولم بود...
گره هایی که این چندتا عبارت از ذهن و دل من باز میکنه قابل شمارش نیست!
.
هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه برون رفت از مشکل برای او قرار میدهد
و از جایی که گمان نمیکند روزی میدهد
و کسی که به خدا توکل کند خداوند او را کفایت میکند
امر خدا بر همه چیز احاطه دارد و خداوند برای هرچیز قدر و اندازه ای قرار داده است
.
پس تکلیف تقوا و توکله
تا راه برون رفت و روزی برسه
و قطعا میرسه
همونطور که تاحالا رسیده
.
لا اله الا انت
سبحانک
انی کنت من الظالمین
چهل و نه / فکردلم میخواد فکرکنم
اینجا فکرکنم
مکتوب فکرکنم
بلکه یه راهی، یه روزنه ای، یه نوری پیدا کنم...
......
خسته ام
بغض دارم
کمرم درد میکنه
سرم هم
عصبانیم
میدونم روحم بیشتر از جسمم اذیته
.....
امروز خیلی از دست م ح حرص خوردم
با سردرد از خواب بیدار شدم
انگار خواب بد دیده بودم
با حوصله بهش صبحونه دادم
نفهمیدم چطور یه لقمه هم دهن خودم گذاشتم و مسکن رو بعدش
براش کتاب خوندم
با حوصله
با عشق
ساعت ۱۰:۵۰
۱۱ برق رفت
سردردم داشت شدت میگرفت
گرم بود
دل به دلش دادم که آروم آروم بخوابه
ولی نخوابید
هزار بار تا خواب کامل پیش رفت و بلند شد
و من کتاب میخوندم...
ساعت ۱۲ سرد و گرم میشدم از شدت سردرد اما باز کتاب میخوندم
ساعت ۱۲:۳۰ غذا خواست
آوردم نخورده تف کرد
گریه کرد
جیغ زد
.....
سردردای من شبیه سردرد بقیه آدما نیست
من هرروز سردرد دارم
شدتش مثل بقیه نیست
حتی مثل کسایی که میگرن شدید دارن هم نیست
و اینو هیچکس نمیفهمه
.
تا این لحظه ۳ تا مسکن خوردم و هنوز درد میکنه
بغض دارم
حس میکنم تنهام
هیچکس درد منو نمیفهمه
فقط دهنشونو باز میکنن میگن دو سال دیگه چیکار میکنی؟
اگه دوتا بودن چیکار میکردی؟
اگه فلان طور بود چیکار میکردی؟
.
نمیدونم چه غلطی میکردم
اما حالا دارم اذیت میشم
.
آدم ناله کردن نیستم
اما الان واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
.
دلم نمیاد بگم ان شاء الله هرکی فکر میکنه من زیاد سخت میگیرم به حال و شرایطم دچار بشه تا بفهمه چی میگم
واقعا دلم نمیاد
.
خسته ام
به بقیه فکرمیکنم
به دردایی که آدما توی زندگیشون داشتن و دارن
قطعا اونا هم احساس تنهایی میکردن تو مشکلشون
چون شرایط و جزئیات زندگی آدما متفاوته و هیچ دونفری شبیه هم نیستن
.
باید چیکار کنم؟
دلم یه دنیا چیز میخواد که نمیدونم فایده ای به حالم داره یا نه
.
دیشب روضه خون میگفت تا گریه نکنی راه رحمت باز نمیشه
من الان گریه کنم سردردم بدتر میشه
.
دلم میخواد برم
از همه چیزی که هستم
همه چیزی که دارم
از همه دنیا
.
سخت جلو میرم
جلو که نه البته، سخت میگذرونم
شاید رشدی درش هست
شایدم نیست
نمیدونم
...........
چهل و هشت / 2xساعت ۲:۱۱ بامداده و من داخل راهروی آزمایشگاه بیمارستان نشستم تا جواب آزمایش اورژانسیم بیاد!
.
انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش داشتم اشک میریختم از درد
حالا آرومم
خوابم میاد
.
سرعت اتفاقا زیاد شده
امگار دنیا زده روی 2x
.
زیر لب میگم افوض امری الله ان الله بصیر باالعباد
چهل و هفت / میگذره!با سردرد و چشم درد شدید نشستم بالای سر م ح که تازه خوابش برده
یا بهتر بگم: ب
از خستگی بیهوش شده!
.
خونه مادرم هستم
خدا میدونه ۴۵ دقیقه چقدددددددر شیطونی و سر و صدا کرد
و من چقدر اذیت شدم و حرص خوردم
با سردرد و گرما
و با فکر اینکه مادرم توی اون یکی اتاق با سردرد خوابیده و حالا بیدار میشه
.
گذشت!
بله میگذره
اما پوست آدم کنده میشه
چطور میشه اینطور مواقع حرص نخورد؟
.
سرم به شدت درد میکنه
کاش این یک روز در هفته ای که خونه مادرم هستم، کامل مال خودم بودم
نگهداری م ح خونه یه نفر دیگه، ده برابر خونه خودم سخته
.
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
چهل و شش / نه حال و نه گذشتهشنیده بودم بعد از مادر شدن یه وقتایی نه دلت میخواد تو زمان حال باشی نه گذشته...
.
حالا من همین حس رو دارم
.
از یه طرف واقعا خسته و اذیت میشم از سروکله زدن با م ح
از یه طرف دیگه دلم نمیخواد به زمانی که نبود برگردم
اصلا نمیدونم زمانی که نبود خیلی چیزا چطوری بود
.
من بغض دارم
خیلی
میدونم درصد زیادیش مربوط به جسمه
اما روحم هست
.
چی میشه که آدم توکلی که بلد بوده رو از یاد میبره؟
چهل و پنج / با کی درد و دل کنم؟در مورد تربیت فرزند میگفت:
.
یک :
حواستون باشه تا میشه به دیگران از بچه شکایت نکنید؛ حق الناسه چون آبروش میره 🥺
حالا اگه خدای نکرده دیگه دل از دستتون رفت و نتونستید خودتونو کنترل کنید حداقل حواستون باشه در حصور بچه، ازش بد نگید
بچه میفهمه؛ عزت نفسش میاد پایین
.
دو:
وقتایی که خیلی خسته میشی از بچه و بچه داری، به جای دیگران، بشین با صاحب خودت و بچه حرف بزن؛
کسی که از همه شنواتره، دلسوزتره، قضاوتت نمیکنه، حرفت رو چهار صباح دیگه نمیکوبه توی صورتت و دستش برای کارگشایی بازه....
بگو آقاجان امام زمانم خستم.... تک تک اتفاقایی که افتاده، حسی که داشتی، اذیتی که شدی و... رو بگو
ببین چطوری دست میکشن روی دلت...
.
.
به قول استاد مطهری
هر بیچارگی و سختی داری برای مردم نقل نکن....
عزت خودتونو حفظ کنید..
آه و ناله کردن از شرایط و زندگی و همسر و بچه ها در مقابل بقیه فقط عزت ما رو کم میکنه...
شما تا زمانی پیش مردم عزیز و محترم و عزت مند هستید که با قدرت رفتار کنید.
چهل و چهار / کیه که فکر آدماست؟به ذهنم رسید در قالب یه موضوع خاص، جمله ها و عبارتایی که گاها میشنوم و حالت تلنگر داره رو بنویسم....
.
.
.
میگفت کسی صلاحیت نظر دادن در رابطه با موضوعی داره که ذی نفع نباشه
.
مثالش رو حجاب و نظرات متفاوت آدمای امروز و نظر خدا میزد
اما
برای هر موضوع دیگه هم به نظرم صدق میکنه؛
خوب که نگاه کنیم میبینیم ته ته همه ی موضوعات اکثر اطرافیانمون یه جوری درگیرن
.
.
یادم به این مداحی طاهری افتاد:
تو این زمونۀ عجیب غریب دنیا
کیه که فکر آدماست؟ حسین ولاغیر
چهل و سه / شهود به وقت سختیم.ح توی بغلم در حال به خواب رفتنه و من خسته ترینم
پشت شونه هام درد میکنه
پشت گردنم
سرم سنگینه و خوابم میاد
.
قبلا سه بار جلسات مادرانه گروه رو رفته بودم که همگی توی یه محیط کوچیک و مسقف بود
امروز برای اولین بار توی فضای باز و یکی از مراکز تفریحی اصلی شهر این جلسه برگذار شد
و من رفتم!
.
سخت بود
پوستم کنده شد بابت بازیگوشی های م ح
هزار بار بلند شدم و نشستم و بغلش کردم و کشیدمش و از دستش وسایل بقیه بچه ها رو گرفتم
از همه سخت تر اینکه میدیدم هرررررچی به دستش میرسه رو میذاره دهنش اصلا هم مهم نیست روی زمین افتاده باشه یا نصفشو یه بچه دیگه ای خورده باشه و اون نصفش تو دستش باشه
درست مثل قحطی زده ها
انگار این بچه تا حالا غذا نخورده، بیسکوییت ندیده، شیشه آب نداشته
درحالی که علاوه بر ناهار که خورده بود، به محض اینکه رسیدم بهش باز غذا دادم، توی راهم بیسکوییت خورد
اوووف🤦♀️
همه هم یه جوری نگاه میکنن که آخی خب شاید گرسنه س 😐
.
از یه زمانی به بعد انقدر خسته شده بودم که فقط میتونستم نگاهش کنم
و بغض کرده بودم
تو دلم با خدا حرف زدم که دیگه بیشتر از این از دست من برنمیاد
خودت مواظبش باش
.
تو راه برگشت خیلی خسته بودم
بچه هم انقدر فعالیت کرده بود توی کاسکه داشت چرت میزد
.
انگار موقع خستگی زیاد اون جایی که میخوای بشینی گریه کنی شهودت بیشتر میشه
نسبت به خودت، اطرافت، هدف هات و حقیقت!
.
در حال هل دادن کالسکه فکرمیکردم چرا باید یا میخوام اینهمه سختی رو تحمل کنم؟
لازمه؟
مجتبی شکوری همیشه میگه اگه برای دردتون معنایی پیدا کنید راحت تر تحملش میکنید
من میگم باعث انگیزه بیشتر هم میشه
فقط باید دلیل توی عمق وجودت ریشه داشته باشه تا بتونی میوه ش رو تو عمل و کیفیت حالت ببینی
.
من آدم مذهبی هستم
شهودی و معناگرا
این سه خصلت رو که بذاریم کنار هم من باید برای دردی که دارم معنایی پیدا کنم که هر سه رو تامین کنه
.
اول: درد من چیه؟
الان بغیر از سردرد، سختی تربیت فرزند و بزرگ کردنش
دوم: معنا؟
بهترین معنا برای من میتونه "رضایت امام زمان" باشه
اینکه حس کنم تمام تلاشمو در راستای درست تربیت کردن بچه م کردم و ان شاء الله مورد تایید امام زمانه
اینطوری تحمل سختی هاش آسون تر میشه و از طرف دیگه وقتی احتیاج به درددل یا کمک گرفتن دارم میتونم با بهترین و قدرتمندترین آدم روی زمین حرف بزنم؛ کسی که میتونه عوامل مادی و غیرمادی رو تغییر بده.
علاوه بر اینا "تربیت فرزند صالح" قطعا یه خادمی خاص محسوب میشه و این هم باعث افزایش انگیزه س هم عنایت ویژه رو به دنبال داره.
.
.
حالا این خادمی کجا خادمی هیئت و گروه کجا؟
خادمی هیئت و گروه انگار لذت و حال بیشتری داشت، خستگیاش اذیت نمیکرد، یه جور شیرینی به تن مینشست اما این انگار کوه کنده باشم، تقریبا هرشب بغض و خستگی زیاد!
اما
این هیچیش با اون قابل مقایسه نیست، این خییییییلیییی سخت تره چرا؟
چون مدتش بیشتره، زمانش بیشتره، حیطه کاریش چندنوعه، با یه انسان کوچیکی که خیلی چیزا رو نمیفهمه طرفم، محیطش تو خونه س و خوصله سر بر و.......
طبیعتا خیلی سخت تره
اصلا پایه و اساس اون انتخاب خودم بود؛ هروقت عشقم میکشید میرفتم درخواست خادمی میدادم؛ اما بچه یه خادم ۲۴ ساعته و ۳۱ روزه و ۴ فصله و ۱۰۰ ساله میخواد!
مشخصه سخت تره اما هرکه بامش بیش برفش بیشتر
حتما توی این یکی رشد بیشتری هست، عنایت بیشتری هست، "آرامش بیشتری هست" (اگر درست پیش برم!)
.
.
چهل و دو / توکلقبلا توکل کردن واسم راحت تر بود
از کسی کمک نخواستن راحت تر بود
قید یه سری آدما رو زدن راحت تر بود
.
الان خیلی سخته واسم توکل کردن
رو کمک بقیه حساب نکردن و ازشون دلگیر نشدن
.
شاید بخاطر اینه که الان شرایطم سخت تر شده
قبلا فقط یه سردرد بود و روابط زوجی
الان یه آدم دیگه اضافه شده
یه بچه ای که اندازه پنج تا آدم بزرگ وقت و حوصله و توان میخواد
و من با سردرد ....
.
جدیدا خیلی نمازام قضا میشه و حتی بعد نمیتونم جبران کنم
از سردرد از ضعف از بهم ریختگی از تپش قلب
و خدا میدونه این بدترین حالیه که میتونم تجربه کنم
.
قبلا با سردرد حتی شده آخر وقت و بدون توجه، نمازمو میخوندم
اما حالا وقتی حالم خوب نیست واقعا نمیتونم بخونم
چون م.ح به یه مراقب همیشگی نیاز داره و انرژی که قبلا واسه خوندن نماز میذاشتم حالا باید بذارم واسه این مراقبت
.
هیچکس این حرفا رو نمیفهمه
هیچکس حالمو نمیدونه
.
خجالت میکشم از خودم و از خدا
و این باعث دوریم میشه
.
ماه رمضانه!
چندین ساله حسرت روزه گرفتن به دلم مونده
سالای پیش یکی میگرفتم و بعد به یقین میرسیدم نباید بگیرم
امسال همون یکیم مطمئن بودم گناهه گرفتنش
از بس حالم بهم ریخته بود
.
نمیدونم این روند کجاش باعث رشده
.
نمیدونم از سر ناچاری دارم زندگی میکنم یا صبر فعال دارم
.
از دیشب سرم به شدت درد گرفته و هنوز خوب نشده
یه آمپول و چهارتا قرص خوبش نکرده!!!!
.
بغض دارم اما وقت گریه نیست
گریه سردردمو بدتر میکنه
.
این وسط محبت به امام زمانم بیشتر شده؟
نمیدونم!
فقط انگار دارم بیشتر باهاشون حرف میزنم
.
ولی نمیدونم وقتی نمازم قضا میشه این حرفا باعث جلو رفتن میشه یا نه
.
امشب شب تولد امام حسن مجتبی ست
من که کلا امسال هیچی از ماه رمضان نفهمیدم
امشبم تقریبا هیچ
اما
درکل دو سه سالیه عجیب مهر امام حسن به دلم نشسته
واسش تلاشی نکردم همش عنایت بوده
.
آقاجان شما کریمین و نگفته میبخشین
میشه من امشب هیچ نگم و شما هرچی خیره رو واسم از خدا بخواین؟
.
السلام علیک یا معزالمومنین
سلام آقای عزت دهنده ی به مومنان
سلام آقای بخشنده ی بی منت
سلام پسر بزرگ علی بن ابی طالب
سلام نوی رسول الله
سلام آقای خاص
ادرکنی
چهل و یک / آدما چرا بچه دار میشن؟اینجا نوشتن رو دوست دارم؛ حس خالی شدن بهم میده، در کنارش ثبت خاطره هم هست...
اما متاسفانه خیلی وقتا فرصت نمیشه بیام بنویسم!
امشب همسر پیشنهاد داد که توی یه سررسید خاطرات روزانم رو بنویسم (روی اوپن و تا جایی که م ح اجازه میده؛ مثلا یه جمله جمله😁)
.
ذهنم خیلی شلوغه
چندین دغدغه و کار انجام نشده و برنامه و ....
هنوزم ماجرای من و م ح ادامه داره...
مادر شدن واقعا عجیبه، خیلی عجیب!
روزا تقریبا هیچ کاری بجز پختن غذا و شستن ظرف انجام نمیدم
یعنی م ح اجازه نمیده که انجام بدم
همین دوتا کار رو هم با هزار نق و گریه و کشیدن لباس!
.
یادمه یه روزی با جدیت تمام میگفتم بهترین و بزرگترین رسالت و وظیفه زن تربیت فرزنده
اما الان واقعا یه جاهایی یا بهتر بگم اکثر اوقات از اینکه روزم با بازی های بی سر و ته و حرص خوردن و جا به جا کردن بچه برای جلوگیری از خطر، میگذره کلافه م!
.
به خب که چیه عمیقی رسیدم 😁
.
قطعا که خیره
به قول خودم اینا باگ های شخصیتی بوده که تا حالا چون توی شرایط نبودم خودشو نشون نداده
اما سخته
با م ح هر روز کلی احساسای متناقض با شدت زیاد تجربه میکنم
کلافه گی، عشق، حیرت، بی کفایتی، همدلی و ....
.
علاوه بر حس بیهودگی بابت اینکه روزام اینطوری داره میگذره یه حس دیگه هم دارم که قبلا نداشتم
از بعد زایمانم عجیب توی رفتارا حسابگر شدم
قبلا واقعا و از ته دل خیلی کارها رو بدون چشم داشت و فقط برای خدا میکردم اما الان هررفتاری از خودم یا دیگران باعث کلی حساب و کتاب توی ذهنم میشه
و این خیلی آزارم میده 😔
.
با خودم فکرمیکنم چرا دیگه فقط حسابت با خدا نیست؟
میگم چون سخت گذشته بهم و الانم میگذره
چون واقعاااااا اذیتم از یه سری شرایط
از خوابی که بهش احتیاج دارم و ندارمش
یا از جاهایی که بدنم توان ادامه نداره اما اطرافیانم کاری نمیکنن
یا خاطرات اول زایمان که از یادم نمیره!
به خودم میگم اول زایمان که فقط بدی نبود، خدایی خیلی کمک هم کردن
میگم بله ولی اذیتم کردن
.............
این گفتگو نتیجه نداشته تا حالا!
.
م ح معصوم کنارم خوابیده
از ته دل دوسش دارم
حتی وقتی شیطونی میکنه
وقتی میخوام داد بزنم و از دستش فرار کنم
.
آدما چرا بچه دار میشن؟
اصلی ترین سئوال این روزای من!
.
.
فاالله خیر حافظ و هو ارحم الراحمین😊
چهل / روایت سومِ هفته چهل و چندادامه پست قبل خیلی موضوعات دیگه بود که فعلا وقت و حضور ذهن گفتنش رو ندارم
فقط:
میون تموم کارهایی که روتین و غیر روتین دارم سعی میکنم کتاب بخونم؛ خیلی وقتها از طاقچه و گاهی چاپی
بعد از کتاب "مثل نهنگ نفس تازه میکنم" که خییییییلیییییبه دلم نشست و احساس کردم رزق واقعی بود، دیگه کتابی به دلم نشسته بود تا این کتاب اخیر: " هفته چهل و چند"
روایت سومش یه گره کور ذهنیم رو باز کرد؛ یه ترس رو ازم گرفت و چیزی رو بهم یادآور شد که خیلی آرامش دهنده بود:
از قبل از به دنیا اومدن م ح همه اطرافیانم میگفتن بچه داری خیلی سخته و حالا زمان خوش زندگیته و استفاده کن و بچه نمیذاره به هیچ کاری برسی و ....
یکی از نزدیکانم که از وقتی بچه دار شد عملا زندگیش نابود شد (البته این عبارت اغراقه؛ درست تر اینه که بگم خیلی اذیت شد و میشه و همیشه از این بابت گله منده!)
حالا با اومدن م ح و بزرگ شدنش و بازیگوشی های بی اندازه ش، چند ماهی بود احساس میکردم واقعا کنترل همه چیز از دستم در رفته؛ نمیتونم به کارهای خودم برسم و در رشد از هرنظر بسته شده!
روایت سوم این کتاب از زبان مادری بود که اعتراف میکرد قبل از به دنیا اومدن بچه ش کارهاش هیچ نظم و برنامه ای نداشته و به قول خودش ابن الوقت بوده اما با به دنیا اومدن و بزرگ شدن بچه ش به اجبار نظم رو یاد گرفته؛ برنامه ریزی رو یاد گرفته و حالا با وجود بچه کارهایی رو میکنه که قبلا نمیکرده!
حایی از این روایت میگه: حالا میدونم یک ساعت ۶۰ دقیقه س و توی این ۶۰ دقیقه چه کارهایی میتونم انجام بدم! در صورتی که قبلا این ساعت ها مکرر میگذشتند و من اصلا متوجه شون نبودم...
این نکته خیلی برای من جالب بود...
به زندگی خودم که نگاه کردم دیدم دقیقا همینه!
من الان هم منظم تر از قبل هستم و هم قدر وقت هام رو بیشتر میدونم؛ اکثر اوقات فکرمیکنم من با اینهمه زمان خالی قبل از م ح چکار میکردم؟
جواب سئوال و گره ذهنیم همین بود؛ نظم و برنامه ریزی
با نظم و برنامه ریزی میشه هم بچه داری کرد و هم به هدف های دیگه رسید!
این نکته واسه همه آدما خیلی بدیهیه حتی اگه قبل از بچه دار شدن هم کسی به خودم میگفت قطعا بهش میگفتم اینکه مشخصه!
اما
وقتی توی شرایط قرار میگیریم اوضاع متفاوت میشه
الحمدلله علی کل حال 😊
سی و نه / مشهد آذر ۱۴۰۳
حدود پنج ماهی میشه که اینجا ننوشتم
این روزا و از بعد به دنیا اومدن م ح اتفاقات خیلی سریع و پشت سرهم پیش میاد و گاهی واقع میونش حتی مجال نفس کشیدن هم نیست!
اتفاقات خوب و تلخ، هر دو
خیلی حرف داشتم و دوست داشتم اینجا بگم و فرصت نشد
حالا در حد امکان و حافظه میگم 😊
.
.
۱. شهریورماه از لحاظ روحی خیلی بهم ریختم؛ حدود دو سه هفته داغون بودم، سردرد هم که مثل همیشه مزید برعلت!
.
یه روز توی بیمارستان به همسرم گفتم میشه یه کاری واسه من بکنی که حالم بهترشه؟ گفت بله؛ گفتم مسئولیت م ح رو قبول کن تا من دو سه روز با ز یا ش برم مشهد؛ خیلی نیاز دارم به اون حال و هوا و تنهایی و اینکه دور باشم از همه مسئولیتام...
.
یه فکری کرد و گفت باشه؛ حتی حرف بلیط رفت و برگشت شد و من خییییییلییییی خوشحال...
.
فردای اون روز همسرم گفت زمانایی که من میرم سرکار بچه باید پیش مامانم باشه و به همین دلیل باهاش مطرح کردم و راضی نبود؛ گفت واقعا از پسش برنمیام!
.
خیلی ناراحت شدم؛ اصلا باورم نمیشد حالا که همسرم موافقت کرده مسئله ای پیش بیاد و مانع بشه؛ از طرفیم هرچی فکرمیکردم حق میدادم به مادرشوهرم چون مسئولیت این بچه صفرتا صد با من و پدرشه (حتی اگه حالمون خوب نباشه) و از طرف دیگه واقعا میدونستم رسیدگی به م ح سخته و توان زیادی رو میخواد.
.
جدای از این موارد هم قضیه رو با ز و ش مطرح کردم هردو دلیل آوردن که قطعا نمیتونن!
.
بهرحال هرچند سخت ولی گذشت و من کم کم بهتر شدم اما ته دلم هوایی مشهد موند...
.
.
۲. از اواسط آبان من دوباره به لحاظ روحی بهم ریختم؛ مدام بغض میکردم، بی حوصله و بی انگیزه بودم و تا کسی میگفت بالای چشمت ابروئه اشکام میریخت...
.
یه روز که با ز رفته بودیم بیرون بی مقدمه گفت کاش میشد دو سه روز با هم بریم مشهد! گفتم من که چندماه پیش پیشنهاد دادم و مخالفت کردی، گفت یادم نیست و بهرحال حالا شرایطش رو دارم...
.
اومدم خونه با همسرم مطرح کردم و به همون دلیل قبل مخالفت کرد اما نه خیلی سفت و محکم.
.
از اون موقع من دیگه خیلی هوایی شدم مدام یاد مشهد میفتادم و از ته دل آرزو میکردم که بطلبن و برم...
.
یه چند روزی که گذشت علاوه برحالات روحی، مورد بی خوابی شدید شبانه هم به مشکلاتم اضافه شد؛ به صورتی که شب تا صبح یک لحظه هم خوابم نمیبرد؛ چرا؟ نمیدونم!
.
یه شب که این مسئله واسم پیش اومد و صبحش سردرد شدید گرفتم، تماس گرفتم با مادرم که برم خونشون و م ح رو بهشون بسپارم و یکم بخوابم تا بهتر بشم؛ مادرم گفتن باید برن فلان جا و جون واجبه نمیتونن کنسلش کنن!
.
یه لحظه احساس کردم از حال و روزی که دارم خیلی دلم شکسته و درمونده شدم؛ سرم رو آوردم بالا و توی دلم گفت اشکالی نداره آقا اگه اینطوری میپسندین فدای سرتون؛ فقط بطلبینم، خیلی دلم تنگه....
.
و فکر میکنم همین حرف دلی کار خودش رو کرد... :)
من هربار توی زندگیم با تموم وجود و با انقطاع کامل زیارت رو خواستم نصیبم شده. (الحمدلله)
.
باز با همسر توی شرایطی که حالم خوب نبود صحبت کردم و قبول کرد؛ با اینکه میدونستم خانواده ها درگیر میشن باهاشون مطرح نکردیم چون واقعا با تموم وجود به این سفر نیاز داشتم و تنها راه بهتر شدن اوضاع رو پناه بردن به امام رضا میدیدم.
.
به ز زنگ زدم و تاریخ ۲۷ تا ۳۰ آذر رو انتخاب کردیم.
.
بعد از رزرو مکان اسکانمون به خانواده ها گفتیم.
.
مادرم که تاحدودی در جریان حال و اوضاعم بود با روی باز استقبال کرد و گفت تا جایی که بتونه م ح رو میگیره تا من بیام و واقعا هم توی اون سه روزی که من نبودم و در غیاب پدر بچه، مادرم ۹۰درصد اوقات ازش نگه داری کرد.
.
مادر شوهرم اما خیلی جاخورد؛ چیزی نگفت ولی چهره ش درهم رفت... خیلی واسم سخت بود تحمل کردن این سکوت و درهم رفتگی اما واقعا راهی واسم نمونده بود باید میرفتم...
.
.
۳. برای روز ۲۷ آذر بلیط هواپیما گرفتیم و شب حدود ساعت ۹:۳۰ مشهد بودیم.
.
رسیدیم مکان اسکان و شام خوردیم و گرم صحبت و درد دل شدیم... از قبل شروع سفر با خودم عهد کرده بودم بیشترین وقت و توجه برای امام باشه و حواسم باشه خیلی سرگرم حرف و شوخی نشم اما این حرفا فرق داشت؛ ز درد دل میگفت و احساس میکردم میتونم کمکش کنم...
.
حرفاش که تموم شد با تموم احساس خواهرانه ای که بهش داشتم از راهکار سختی که به نظرم میرسید گفتم و بهش اطمینان دادم این تنها راهه...
.
خدا لطف کرد و دلش آروم شد و تصمیم به رفتن توی اون راه سخت گرفت...
.
شب من مثل اکثر شبهای قبل برخلاف خستگی که داشتم خوابم نمیبرد... ساعت ۳ تصمیم گرفتم برم حرم؛ لباس پوشیدم و آروم از اتاق رفتم بیرون، توی راه برای ز پیام دادم و جریان رو گفتم.
.
توی راه ذکر میگفتم به امید اینکه توی حرم زیارت باتوجه تری داشته باشم...
.
وارد حرم که شدم میون متن اذن دخول چشم و دلم قفل شد روی عبارت "یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی" جایگاه من رو میبینند و کلام من رو میشنوند و سلامم رو جواب میدهند... یادم افتاد به حالی که توی شهر خودم داشتم و درخواست های از ته دلم برای طلبیده شدن... اشکام سرازیر شد؛ امام بغل باز کرده بود و من توی بهشتی بودم که آرزوش رو داشتم.....
.
وارد صحن انقلاب که شدم گنبد و گلدسته و پرچم با همون صلابت و لطافت همیشگی ش دلم رو برد؛ دوست داشتم تا صبح همون جا بایستم و نگاه کنم؛ فقط نگاه....
.
وارد روضه که شدم بوی فضا توی وجودم پیچید و با تموم وجود نفس کشیدم... خلوت بود و راحت میشد زیارت کرد.
.
مثل همیشه وقتی برای بغل گرفتن ضریح توی صف ایستادم تمام خواسته ها و نگرانی ها و گرفتاری هام یادم رفت... اشکم باز سرازیر شد و زیر لب گفتم آقاجون چی بخوام بهتر و بیشتر از اینی که اینجام و توی بغلتونم؟ من هیچی نمیخوام فقط خودتونو از نگیرین....
.
زیارت و نماز جماعت صبح اون روز، دلچسب ترین لحظات سفرم بود...
.
زمان برگشت حدود ساعت ۶:۳۰ سردرد گرفته بودم...
سردرد شدیدی که تا فردا صبح ادامه داشت؛ با این حال برای نماز مغرب باز رفتیم حرم...
.
شب مسکن و قرص خواب خوردم و خوابیدمو صبح الحمدلله خوب شده بودم
.
برای نماز ظهر رفتیم حرم و موقع برگشت من افتادم به سرفه های شدید! سرما خورده بودم!
.
یه شربت گیاهی واسه سرفه خوردم و یه قرص چندکاره برای بدن درد و حساسیت.
.
برنامه حرم رو برای دعای کمیل چک کردم و ساعت ۸:۳۰ رواق امام خمینی بودیم و آماده دعا؛ کم کم داروها اثر کرد و به مخض شروع مراسم من خواب آلود شدم...
.
سرم رو گذاشتم روی پام و زمانی که برداشتم مراسم تمام شده بود! ز با چشمای قرمز و پف کرده از اون طرف رواق اومد و گفت قبول باشه! خنده م گرفته بود...
.
روز جمعه ساعت ۴:۳۰ بلیط برگشت داشتیم و من از صبح علائم شدید سرماخوردگی پیدا کرده بودم!
.
دوباره دارو خوردم و رفتیم حرم.
.
توی رواق نرجس خاتون هرچقدر لباس داشتم پوشیده بودم و پاهامو بغل کرده بودم و میلرزیدم...
.
به این فکرمیکردم که توی این سفر سه روزه من فقط یه زیارت دلچسب و با حال خوب داشتم و بقیه ش یا سردرد شدید بود یا سرماخوردگی! آیا استفاده لازم رو برده بودم؟ آیا دست پر برمیگشتم؟ میدونستم سرماخوردگیم شدیده و ریه هام عفونت کرده؛ با سرزنشی که توی شهر خودم میشدم باید چکار میکردم؟ با منتی که سرم بود بخاطر نگه داری سه روزه بچه؟ چطوری از م ح نگه داری میکردم؟ من که تا حالا هیچوقت نتونستم توی خونه ماسک بزنم ....
.
همه اینا رو وسط لرز به امام رضا میگفتم و ازشون میخواستم اوضاع رو خودشون سر و سامان بدن...
.
موقع برگشت و توی هواپیما باز لرز کردم!
.
اینکه چطور از عصر جمعه تا روز پنجشنبه گذشت و من خیلی خیلی کمتر از اون چیزی که فکرمیکردم اذیت شدم گفتنی نیست؛ اینکه راحت تونستم توی خونه، بیست و چهار ساعته دوتا ماسک بزنم گفتنی نیست؛ اینکه تقریبا هیچ سرزنش و حرفی نشنیدم گفتنی نیست؛ حتی اینکه روز یکشنبه علاوه بر سرماخوردگی یه مسئله دیگه هم پیدا کردم و مجبور شدم برم خونه مادرم و اذیت نشدم هم گفتنی نیست!
.
علاوه بر اینا توی این دو هفته و خورده ای که برگشتم به طرز معجزه آسایی سردردام کمتر شده و حال روحیم عالی!
انگیزه پیدا کردم، انرژی گرفتم، زندگی واسم معنادار شده حتی رزق معنویم زیاد شده....
.
هیچکدوم از اینا با دو دوتا چهارتای مادی و دنیایی من جور در نمیاد اما حساب امام جداست؛ حساب پناه بردن بهشون جداست؛ حساب سپردن همه چیز دست خودشون....
.
به قول یه عزیزی منِ آدم عادی و گاها بی معرفت و حواس پرت الکی مهمون دعوت نمیکنم خونم، اگه کسی رو دعوت کنم حتما تدارک میبینم پذیرایی میکنم، درحد وسعم سعی میکنم بهترین میزبانی رو داشته باشم؛ چرا گاهی که زیارت هامون برخلاف میل و برنامه ریزی قبلیمون پیش میره فکرمیکنیم امام حواسش نیست یا کم محلی کرده؟ امکان نداره الکی بطلبه؛ کریم تو رو دعوت میکنه که یه چیزی بهت ببخشه نه حالتو بگیره... حتی اگه با حال احتضار رفتی زیارت و برگشتی شک نکن دست پر برگشتی؛ خودت خبر نداری...
.
.
.
اشهد انهم یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی 😭😭😭
سی و هشت / بهترترکم کم دارم یاد میگیرم چطور با م ح زندگی کنم
چطور بخوابم
چطور بیدارشم
غذا بخورم
حمام برم
سردردو تحمل کنم
و...
نمیدونم واسه یه کم میزون شدن اینا ده ماه زیاده یا نه
ولی میدونم راه سختی رو اومدم
.
قرآن و ختمم رو رسوندم تا امروز
یه مقدار سر و سامون دادم به اطرافم
یه کار کوچیک برای گروه انجام دادم
و باز فکر تولید محتوا زده به سرم
ادامه دوره الایت موشن 😁
.
هنوز حرفای بقیه آزارم میده اما سعی میکنم بیام از بالا بهشون نگاه کنم
طا توی جلسه تربیت دینی فرزند میگفت تا وقتی درگیر طبیعتیم، فطرت مجال ظهور نداره؛ باید از گلدون طبیعت بیایم تو باغچه فطرت تا میوه بدیم
طبیعت چیه؟ از حب مال و فرزند بگیر تا شهرت و محبوبیت و ....
فطرت چیه؟ اصل الهی وجودی انسان
تا وقتی درگیر من فلان کارو کردم و فلانی تشکرنکرد هستیم، میوه نمیدیم؛ حاصلی نداریم، ارزشی نداریم
وقتی میوه میدیم که بیام تو وادی فطرت؛ جایی که اصلا نخوایم کسی جر خدا ما رو ببینه؛ چون اگر توسط غیر دیده شدیم اون عمل ضایع شده؛ اجرش رو با تشکر و تمجید گرفتیم....
.
این نگاه خیلی جذابه
کلا نگاه دینی همیشه برای من فوق العاده جذاب بوده
چقدر دلم میخواد هر روز و هر لحظه از این نکات بشنوم و فکرکنم و مصداق پیدا کنم و غرق بشم تو لذت اینکه چقدر خدا قشنگ واسمون برنامه ریزی کرده :))))))
.
.
باید دوباره شروع کنم به برنامه ریزی روزانه
اینطوری بهتر به کارام میرسم
.
.
هنوز فکر به آینده نگرانم میکنه اما تمرین میکنم غرق بشم توی حال و از امروز خودم و م ح و زندگیم لذت ببرم
.
.
الحمدلله علی کل حال 💚
سی و هفت / حال بهتراز آخرین پست یک ماه نمیگذره
اما به اندازه چند ماه گذشته
خیلی سخت
و خداروشکر حدود ده روزه زندگی آروم تر شده
.
کارای زیادی دارم
یه کتاب خیلی خوب خوندم که باید به نکاتش فکرکنم و مصداق هاش رو توی زندگیم پیدا کنم
.
باید سر صبر فکرکنم به خیلی چیزا
به قول فتانه ی سوپر استار باید مارای وجودمو یکی یکی از تنم بیرون بکشم
.
بعد از هیچوقت از آرایشگاه نوبت گرفتم
.
.
م ح داره میشه یه تیکه از وجودم
به این نتیجه رسیدم اگر رزق من حال خوب باشه با م ح هست و اگر نه کاری به بودن و نبودنش نداره
.
😊
سی و شش / رندهبی اغراق و تعارف احساس رنده شدن دارم
سردرد
سردرد
سردرد
و بچه داری
و حال روحی که نمیدونم چرا اینقدر بهم ریخته
.
کارای خونه روی هم جمع میشه
کارای شخصیم همینطور
حتی وقت نمیکنم بشینم فکرکنم کجام و باید چیکار کنم
.
امروز درست یادم نمیومد قبل از بارداریم چه کارایی بهم انرژی میداد
اون چیزایی هم که قبلا خوب بود الان دیگه نیست
.
اوففففف چه ۹ ماه عجیبی رو پشت سر گذاشتم
و کماکان ادامه داره...
.
یک درصد فکرنمیکردم زندگی یه زن اییییییینقدرررر بعد از بچه دار شدن تغییر کنه
البته که من شرایط ویژه تری هم دارم که مزید بر علته...
.
دوست ندارم ناله کنم اما واقعا شرایط و حالات عجیبیه
.
خداروشکر این میون دو نفر هستن که وقتی دیگه هیچ نایی واسم نمیمونه کمک کنن
.
.
.
پ ن : خدایا ناراضی نیستم؛ فقط خسته م؛ با شرایط جدیدی که هر روز یه بعدش رو میشه مچ نشدم؛ همین
شکر... هزار هزار بار شکر
سی و پنج / اولویت هاباید اولویت اول روح و جسممو بذارم برای همسر و م ح
و البته خودم
باید تمام صبر و حوصله م رو بذارم برای اینا
حتی اگه کار دیگه ای نتونم انجام بدم
حداقل تا سه سال آینده که م ح از آب و گل دربیاد
.
.
.
خدایا شکرت
سی و چهار / سردردبازم سردرد
امروزم سردرد
شدید
خیلی شدید
.
.
.
اللهم اشف کل مریض 🤲
.
.
.
.
پ ن: اگه میگرن ندارید روزی هزااااار بار خداروشکر کنید
سی و سه / اخبار نه چندان واضحجدیدا م ح منو بیشتر از بقیه تحویل میگیره
و این لذت بخش ترین حس دنیاست :))))))))
.
امروز روز سختی بود
صبح سردرد شدید، ظهر حالت مسمومیت شدید، عصر و شب بدن و سردرد شدید
.
این روزا خیلی توی دیوار میگردم
میخوایم خونه رو عوض کنیم؛ بعد از حدود چهار سال
امیدوارم که خونه خوبی قسمتمون بشه
.
سه شنبه سا عمل داره
سنگین نیست اما خب بلاخره عمله
الهی به خیر بگذره
.
طبق توصیه و صحبت های خانم ط دارم عمیق به ترکیبِ "فاجعه سازی" فکرمیکنم
قطعا درگیرشم
یه راهشم شاید انداختن خودم توی آب باشه
امشب با شستن کوه ظرفا و مرتب کردن خونه و پختن غذای م ح امتحانش کردم و موفقیت آمیز بود 😎
.
یه لحظه دستم خورد روی گوشی، صفحه پرید بیرون
با خودم گفتم باز اینهمه نوشتم پرید 😨
اما خداروشکر بخیر گذشت 🤲
سی و دو / مادر پرفکتدیوانگی یعنی ساعت ۲:۳۰ شب در حالی سعی میکنم با دست راست هم شیشه شیر رو توی دهن م ح نگه دارم هم خودش رو توی بغلم، با دست چپ گوشی رو نگه دارم تا جلسه اول آموزش الایت موشن رو تموم کنم
و البته دریغ!
و البته تر منی که همیشه تنم میخاره برای این سختیا
.
.
مادری باعث شده این روزا خیلی کمتر و کم کیفیت تر از قبل بخوابم اما اینم کم کم عادت میشه
مثل بقیه شرایط سخت
مگه نه؟ 😉
.
.
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
شعارم کمتر بده، بیشتر عمل کن
سی و یک / ذهن شلوغ منذهنم خیلی درهم و شلوغه و کلی حرف برای گفتن دارم...
.
.
۱.دوشنبه هفته قبل داخل کانال خ اعلام شده بود برای سفره امام کاظم نیاز به کمک هست و هرکسی میتونه فردا صبح تا ظهر بیاد
واسه منی که ماه هاست از گروه و فضاش فاصله گرفتم این پیام فوق العاده وسوسه کننده بود اما چون سه شنبه روز کلاس ورزش و رفتن خونه مامان نبود نمیتونستم م ح رو بذارم پیش کسی و برم!
سه شنبه شب باز توی کانال اعلام شد که فردا برای همون کار قبلی نیاز به نیرو هست... دیگه از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم :)))
صبح چهارشنبه م ح رو گذاشتم خونه مامان و رفتم...
کتیبه های حسینیه مجذوبم کرد... جقدر اط این فضا دور شدم و چقدرررر حیف... با خودم میگفتم همه وجود من از اینجاست و اینجا معنی پیدا میکنه و چقدر بد که از خودم دور شدم...
شیرینی و لذت خادمی رو هیچکس و هیچوقت نمیتونه بگه
آرامشی که فقط کسی که توی اون فضا بوده درک میکنه
و البته قدرش رو هم فقط کسی میدونه که دور از اون هم زندگی کرده باشه
شکر و صد شکر که توفیق دادن باز برگردم....
.
.
۲. هرچی میگذره سر و صدا و گریه ها و کارایی که برای مراقبت از م ح باید انجام بدم بیشتر میشه اما یه جذبه عجیبی داره مثل مخدر وابسته ش شدم
.
.
تا مورد ششم نوشتم اما طی یه عملیات انتحاری بلگفا حذفش کرد و الان دیگه حوصله نوشتن ندارم 🫥
سی / دوست دارم اینجا بنویسمدوست دارم اینجا بنویسم
از خودم، حالاتم، اتفاقات و...
شاید از این حالت شیک و شسته رفته دربیاد اما اشکالی نداره
پس بسم الله 😊
.
بعد از زایمان حال روحیم به شدت بهم ریخت و تشخیص افسردگی پس از زایمان بود
روزای متفاوت و البته خیلی سختی رو پشت سرگذاشتم اما به لطف خدا الان خیلی بهترم
اونقدری که کلاس ورزش ثبت نام کردم و سه جلسه ش رو شرکت کردم (در طول عمرم این اولین باره که کلاس ورزش ثبت نام میکنم و بیشتر از دو جلسه شرکت میکنم 😁)
و باز به تولید محتوا فکر میکنم....
برای اولین پست کاور ساختم و ادیت نهاییش رو زدم
داشتم به پست دوم فکرمیکردم که شرایط ویژه پیش اومد و چون باید فقط حواسم پرت میشد شروع کردم به فیلم دیدن:
دل!
از قسمت ده به بعد دیگه حالم خوب شده بود اما کنجکاو شده بودم و باید تا ته میدیدم
پشیمونم از حدود سی و پنج ساعتی که صرف دیدنش شد
یه نمایش تجمل دیوانه وار با پوشش محتوای عاشقانه و پایان مسخره😏
باید بشینم یه برنامه درست برای شرایط ویژه بریزم یا نهایتا اگه خواستم باز فیلم ببینم سریال نباشه سینمایی باشه که ضررش یکی دو ساعت باشه نه سی و پنج ساعت!!!
..............
.
خدارو هزار مرتبه شکر که حالم بهتره و میتونم بچه داری کنم، کلاس ورزش برم و در عین حال خونه داری
اینا واسه من خیلی سنگین بود و الان ممکن شده
بازم خداروشکر؛ خیلی شکر 😊
بیست و نه / تولدت مبارک!م.ح به دنیا اومد
درست یک ماه و یک روز قبل
"مادر" شدم
گرچه هنوز فقط دوسش دارم
.
یک ماه و یک روزه تنها نیستم
نه فقط م.ح اضافه شده
حالات جدید
و خانواده ها
....
.
روزای سخت و شیرینیه
گاهی خیلی حس میکنم سختیش به شیرینیش میچربه
ولی خوبه که خدا هست
حضرت زهرا هست
و ذکر المستغاث بک یا صاحب الزمان
.
.
.
+ قوی نمیشی
مگر اینکه راهی بجز قوی شدن نداشته باشی!
.
+ خدا رو هزار هزار هزار مرتبه شکر که سالمه
از اون نعمتاییه که چون هست خیلی نادیده گرفته میشه!
نه بیماری های سخت و بد؛ بلکه اگه فقط اون سه باری که دکتر بستری واسش تجویز کرد واقعا بستری میشد من چه حالی میشدم؟ چقدر طول میکشید تا مرخص بشه؟ چقدر اذیتش میکردن؟
خدایا شکرت
خیلی شکر
بیست و هشت / دوسِت دارماحساس میکنم تک تک اعضاء بدنم داره از هم میپاشه
و ضعف دارم
شدید
خیلی شدید
.
هرچقدر تند تند نفس میکشم، اکسیژن کافی بهم نمیرسه
.
گوشام سوت میکشه
.
بی مقدمه و بی دلیل بغض میکنم و نمیتونم جلوش رو بگیرم
.
کمرم درد میکنه و پاهام وزن اضافی رو به سختی تحمل میکنه
.
خونه کثیف و نامرتبه و نمیتونم تمیز و مرتبش کنم
.
و....
.
.
.
اما
اینا همه فدای سرت مامان
تو فقط سالم به دنیا بیا
تو فقط بدون چقدددددددر واسم عزیزی
و ایمان داشته باش که من عاشقانه دوست دارم
.
نه الان
نه از وقتی خواستم مامان بشم
و نه حتی از وقتی ازدواج کردم
از وقتی خودمو شناختم
از وقتی فهمیدم میتونم حس بودنتو تجربه کنم
:))))))
.
.
.
.
+ الحمدلله رب العالمین 🤲
بیست و هفت / ما را که برد خانه؟برگشتنی از خونه مامان یهو یه چیزی به دلم افتاد
یکی از بسته های شیرین عسلی که قراره فردا پخش کنیم رو امشب پخش کنیم
ساعت یک شب، توی خیابون دنبال کسایی میگشتیم که بتونن بیان جلو نذری بگیرن؛ چون خودمون با لباس خونه بودیم و امکان پیاده
شدن نبود...
.
آدمای متفاوتی بودن
زن
مرد
پیر
جوون
ظاهر مذهبی
ظاهر غیر مذهبی
.
ولی متفاوت ترینش یه جوون کنار یه پراید بود
توی ماشین دوتا دختر نشسته بودن و حرف میزدن
رفتیم توی فرعی کنارشون و گفتیم عیدتون مبارک، بفرمایید...
پسره یه نگاهی کرد که یعنی چرا؟
گفتیم نذره
گفت ما مستیم
گفتیم اشکالی نداره بفرمایید
سه تا برداشتن و راه افتادیم...
.
.
توی تموم راه باقی مونده و هنوز، دارم به اون آدم فکرمیکنم
به خودش نه، به رزقش
همیشه وقتی یه نذری بهم میرسید احساس میکردم صاحب اصلی اون نذر، خوراکی رو واسم آورده
و امشب
امیرالمومنین از دست ما برای اون پسر
.
.
تمام آرزوم امشب اینه که کاش وقتی سرحال شد
بشینه دو دوتا چهارتا کنه که چی باعث شده ساعت یک شب، یه ماشین بیاد توی فرعی که ما بودیم و بهمون نذری بده؟
کاش این شیرینی کوچیک، تا آخر عمر نمک گیرش کنه
کاش محبت صاحب این نذر جوری به دلش بشینه که سال دیگه و سالهای دیگه خودش نیمه شب باعشق نذری بده
.
.
خدایا به حق این معصومی که به شکم میکشم
این آرزو رو به بهترین نحو برآورده کن
آمین
.
.
.
+ خدا مهرت رو تو قلبم، شبیه آیه نازل کرد
خدا با تو امام من، واسم نعمت رو کامل کرد
علی جانم... علی جانم.............
بیست و شش / رزق لا یحتسبچند روزه که از ته دل دوست دارم کاری برای عید غدیر انجام بدم و نمیشه
.
گروه های مختلف پیام دعوت به کمک میذارن و بخاطر شرایط بارداری نمیتونم برم و دلم میسوزه
.
دیشب از ته دل از پنج تن خواستم خودشون یه راهی باز کنن بتونم خادمی کنم
.
امروز یکی از بچه ها پیام داد که میتونی یه اکولایزر از صحبتای استاد درمورد غدیر برای چهارشنبه درست کنی؟
.
.
.
.
.
.
.
+ تا کسی توی این راه ندویده باشه لذت خستگیش رو نمیفهمه
و من چقددددددر خوشبختم که این لذت رو چشیدم :))))))
.
+ الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی ابن ابی طالب
بیست و پنج / سلام دوبارهحدود دو سال و نیم از آخرین پست گذشته
خیلی چیزا تغییر کرده
کامل شده
ناقص شده
اومده
رفته
ته نشین شده
از بین رفته
....
.
.
شاید بزرگترینش همبازی کودکی
که یکدفعه و توی ۲۷ سالگی پرکشید...
شایدم عضو جدیدی که
قراره چند ماه دیگه به خونوادمون اضافه بشه!
.
.
م.ح توراهه
و این خوبه
سالمه
و این معجزه س
خداروشکر😊
.
.
این روزا شاید همون کمال گرایی قدیمی اومده سراغم
اما
خداروشکر بهم ریختگیا خیلی طول نمیکشه
به لطف حضرت مادر
به عنایتشون
به دست محبتشون که همیشه رو سرمه
خداروشکر
اصلا اومدن این فسقلی
و سالم بودنشم لطف ایشونه
وگرنه....
.
.
.
.
+ اللهم صل علی فاطمه و ابیها
و بعلها و بنیها
و سرالمستودع فیها
بعدد ما احاط به علمک