چهل و یک / آدما چرا بچه دار میشن؟
اینجا نوشتن رو دوست دارم؛ حس خالی شدن بهم میده، در کنارش ثبت خاطره هم هست...
اما متاسفانه خیلی وقتا فرصت نمیشه بیام بنویسم!
امشب همسر پیشنهاد داد که توی یه سررسید خاطرات روزانم رو بنویسم (روی اوپن و تا جایی که م ح اجازه میده؛ مثلا یه جمله جمله😁)
.
ذهنم خیلی شلوغه
چندین دغدغه و کار انجام نشده و برنامه و ....
هنوزم ماجرای من و م ح ادامه داره...
مادر شدن واقعا عجیبه، خیلی عجیب!
روزا تقریبا هیچ کاری بجز پختن غذا و شستن ظرف انجام نمیدم
یعنی م ح اجازه نمیده که انجام بدم
همین دوتا کار رو هم با هزار نق و گریه و کشیدن لباس!
.
یادمه یه روزی با جدیت تمام میگفتم بهترین و بزرگترین رسالت و وظیفه زن تربیت فرزنده
اما الان واقعا یه جاهایی یا بهتر بگم اکثر اوقات از اینکه روزم با بازی های بی سر و ته و حرص خوردن و جا به جا کردن بچه برای جلوگیری از خطر، میگذره کلافه م!
.
به خب که چیه عمیقی رسیدم 😁
.
قطعا که خیره
به قول خودم اینا باگ های شخصیتی بوده که تا حالا چون توی شرایط نبودم خودشو نشون نداده
اما سخته
با م ح هر روز کلی احساسای متناقض با شدت زیاد تجربه میکنم
کلافه گی، عشق، حیرت، بی کفایتی، همدلی و ....
.
علاوه بر حس بیهودگی بابت اینکه روزام اینطوری داره میگذره یه حس دیگه هم دارم که قبلا نداشتم
از بعد زایمانم عجیب توی رفتارا حسابگر شدم
قبلا واقعا و از ته دل خیلی کارها رو بدون چشم داشت و فقط برای خدا میکردم اما الان هررفتاری از خودم یا دیگران باعث کلی حساب و کتاب توی ذهنم میشه
و این خیلی آزارم میده 😔
.
با خودم فکرمیکنم چرا دیگه فقط حسابت با خدا نیست؟
میگم چون سخت گذشته بهم و الانم میگذره
چون واقعاااااا اذیتم از یه سری شرایط
از خوابی که بهش احتیاج دارم و ندارمش
یا از جاهایی که بدنم توان ادامه نداره اما اطرافیانم کاری نمیکنن
یا خاطرات اول زایمان که از یادم نمیره!
به خودم میگم اول زایمان که فقط بدی نبود، خدایی خیلی کمک هم کردن
میگم بله ولی اذیتم کردن
.............
این گفتگو نتیجه نداشته تا حالا!
.
م ح معصوم کنارم خوابیده
از ته دل دوسش دارم
حتی وقتی شیطونی میکنه
وقتی میخوام داد بزنم و از دستش فرار کنم
.
آدما چرا بچه دار میشن؟
اصلی ترین سئوال این روزای من!
.
.
فاالله خیر حافظ و هو ارحم الراحمین😊
