حدود پنج ماهی میشه که اینجا ننوشتم
این روزا و از بعد به دنیا اومدن م ح اتفاقات خیلی سریع و پشت سرهم پیش میاد و گاهی واقع میونش حتی مجال نفس کشیدن هم نیست!
اتفاقات خوب و تلخ، هر دو
خیلی حرف داشتم و دوست داشتم اینجا بگم و فرصت نشد
حالا در حد امکان و حافظه میگم 😊
.
.
۱. شهریورماه از لحاظ روحی خیلی بهم ریختم؛ حدود دو سه هفته داغون بودم، سردرد هم که مثل همیشه مزید برعلت!
.
یه روز توی بیمارستان به همسرم گفتم میشه یه کاری واسه من بکنی که حالم بهترشه؟ گفت بله؛ گفتم مسئولیت م ح رو قبول کن تا من دو سه روز با ز یا ش برم مشهد؛ خیلی نیاز دارم به اون حال و هوا و تنهایی و اینکه دور باشم از همه مسئولیتام...
.
یه فکری کرد و گفت باشه؛ حتی حرف بلیط رفت و برگشت شد و من خییییییلییییی خوشحال...
.
فردای اون روز همسرم گفت زمانایی که من میرم سرکار بچه باید پیش مامانم باشه و به همین دلیل باهاش مطرح کردم و راضی نبود؛ گفت واقعا از پسش برنمیام!
.
خیلی ناراحت شدم؛ اصلا باورم نمیشد حالا که همسرم موافقت کرده مسئله ای پیش بیاد و مانع بشه؛ از طرفیم هرچی فکرمیکردم حق میدادم به مادرشوهرم چون مسئولیت این بچه صفرتا صد با من و پدرشه (حتی اگه حالمون خوب نباشه) و از طرف دیگه واقعا میدونستم رسیدگی به م ح سخته و توان زیادی رو میخواد.
.
جدای از این موارد هم قضیه رو با ز و ش مطرح کردم هردو دلیل آوردن که قطعا نمیتونن!
.
بهرحال هرچند سخت ولی گذشت و من کم کم بهتر شدم اما ته دلم هوایی مشهد موند...
.
.
۲. از اواسط آبان من دوباره به لحاظ روحی بهم ریختم؛ مدام بغض میکردم، بی حوصله و بی انگیزه بودم و تا کسی میگفت بالای چشمت ابروئه اشکام میریخت...
.
یه روز که با ز رفته بودیم بیرون بی مقدمه گفت کاش میشد دو سه روز با هم بریم مشهد! گفتم من که چندماه پیش پیشنهاد دادم و مخالفت کردی، گفت یادم نیست و بهرحال حالا شرایطش رو دارم...
.
اومدم خونه با همسرم مطرح کردم و به همون دلیل قبل مخالفت کرد اما نه خیلی سفت و محکم.
.
از اون موقع من دیگه خیلی هوایی شدم مدام یاد مشهد میفتادم و از ته دل آرزو میکردم که بطلبن و برم...
.
یه چند روزی که گذشت علاوه برحالات روحی، مورد بی خوابی شدید شبانه هم به مشکلاتم اضافه شد؛ به صورتی که شب تا صبح یک لحظه هم خوابم نمیبرد؛ چرا؟ نمیدونم!
.
یه شب که این مسئله واسم پیش اومد و صبحش سردرد شدید گرفتم، تماس گرفتم با مادرم که برم خونشون و م ح رو بهشون بسپارم و یکم بخوابم تا بهتر بشم؛ مادرم گفتن باید برن فلان جا و جون واجبه نمیتونن کنسلش کنن!
.
یه لحظه احساس کردم از حال و روزی که دارم خیلی دلم شکسته و درمونده شدم؛ سرم رو آوردم بالا و توی دلم گفت اشکالی نداره آقا اگه اینطوری میپسندین فدای سرتون؛ فقط بطلبینم، خیلی دلم تنگه....
.
و فکر میکنم همین حرف دلی کار خودش رو کرد... :)
من هربار توی زندگیم با تموم وجود و با انقطاع کامل زیارت رو خواستم نصیبم شده. (الحمدلله)
.
باز با همسر توی شرایطی که حالم خوب نبود صحبت کردم و قبول کرد؛ با اینکه میدونستم خانواده ها درگیر میشن باهاشون مطرح نکردیم چون واقعا با تموم وجود به این سفر نیاز داشتم و تنها راه بهتر شدن اوضاع رو پناه بردن به امام رضا میدیدم.
.
به ز زنگ زدم و تاریخ ۲۷ تا ۳۰ آذر رو انتخاب کردیم.
.
بعد از رزرو مکان اسکانمون به خانواده ها گفتیم.
.
مادرم که تاحدودی در جریان حال و اوضاعم بود با روی باز استقبال کرد و گفت تا جایی که بتونه م ح رو میگیره تا من بیام و واقعا هم توی اون سه روزی که من نبودم و در غیاب پدر بچه، مادرم ۹۰درصد اوقات ازش نگه داری کرد.
.
مادر شوهرم اما خیلی جاخورد؛ چیزی نگفت ولی چهره ش درهم رفت... خیلی واسم سخت بود تحمل کردن این سکوت و درهم رفتگی اما واقعا راهی واسم نمونده بود باید میرفتم...
.
.
۳. برای روز ۲۷ آذر بلیط هواپیما گرفتیم و شب حدود ساعت ۹:۳۰ مشهد بودیم.
.
رسیدیم مکان اسکان و شام خوردیم و گرم صحبت و درد دل شدیم... از قبل شروع سفر با خودم عهد کرده بودم بیشترین وقت و توجه برای امام باشه و حواسم باشه خیلی سرگرم حرف و شوخی نشم اما این حرفا فرق داشت؛ ز درد دل میگفت و احساس میکردم میتونم کمکش کنم...
.
حرفاش که تموم شد با تموم احساس خواهرانه ای که بهش داشتم از راهکار سختی که به نظرم میرسید گفتم و بهش اطمینان دادم این تنها راهه...
.
خدا لطف کرد و دلش آروم شد و تصمیم به رفتن توی اون راه سخت گرفت...
.
شب من مثل اکثر شبهای قبل برخلاف خستگی که داشتم خوابم نمیبرد... ساعت ۳ تصمیم گرفتم برم حرم؛ لباس پوشیدم و آروم از اتاق رفتم بیرون، توی راه برای ز پیام دادم و جریان رو گفتم.
.
توی راه ذکر میگفتم به امید اینکه توی حرم زیارت باتوجه تری داشته باشم...
.
وارد حرم که شدم میون متن اذن دخول چشم و دلم قفل شد روی عبارت "یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی" جایگاه من رو میبینند و کلام من رو میشنوند و سلامم رو جواب میدهند... یادم افتاد به حالی که توی شهر خودم داشتم و درخواست های از ته دلم برای طلبیده شدن... اشکام سرازیر شد؛ امام بغل باز کرده بود و من توی بهشتی بودم که آرزوش رو داشتم.....
.
وارد صحن انقلاب که شدم گنبد و گلدسته و پرچم با همون صلابت و لطافت همیشگی ش دلم رو برد؛ دوست داشتم تا صبح همون جا بایستم و نگاه کنم؛ فقط نگاه....
.
وارد روضه که شدم بوی فضا توی وجودم پیچید و با تموم وجود نفس کشیدم... خلوت بود و راحت میشد زیارت کرد.
.
مثل همیشه وقتی برای بغل گرفتن ضریح توی صف ایستادم تمام خواسته ها و نگرانی ها و گرفتاری هام یادم رفت... اشکم باز سرازیر شد و زیر لب گفتم آقاجون چی بخوام بهتر و بیشتر از اینی که اینجام و توی بغلتونم؟ من هیچی نمیخوام فقط خودتونو از نگیرین....
.
زیارت و نماز جماعت صبح اون روز، دلچسب ترین لحظات سفرم بود...
.
زمان برگشت حدود ساعت ۶:۳۰ سردرد گرفته بودم...
سردرد شدیدی که تا فردا صبح ادامه داشت؛ با این حال برای نماز مغرب باز رفتیم حرم...
.
شب مسکن و قرص خواب خوردم و خوابیدمو صبح الحمدلله خوب شده بودم
.
برای نماز ظهر رفتیم حرم و موقع برگشت من افتادم به سرفه های شدید! سرما خورده بودم!
.
یه شربت گیاهی واسه سرفه خوردم و یه قرص چندکاره برای بدن درد و حساسیت.
.
برنامه حرم رو برای دعای کمیل چک کردم و ساعت ۸:۳۰ رواق امام خمینی بودیم و آماده دعا؛ کم کم داروها اثر کرد و به مخض شروع مراسم من خواب آلود شدم...
.
سرم رو گذاشتم روی پام و زمانی که برداشتم مراسم تمام شده بود! ز با چشمای قرمز و پف کرده از اون طرف رواق اومد و گفت قبول باشه! خنده م گرفته بود...
.
روز جمعه ساعت ۴:۳۰ بلیط برگشت داشتیم و من از صبح علائم شدید سرماخوردگی پیدا کرده بودم!
.
دوباره دارو خوردم و رفتیم حرم.
.
توی رواق نرجس خاتون هرچقدر لباس داشتم پوشیده بودم و پاهامو بغل کرده بودم و میلرزیدم...
.
به این فکرمیکردم که توی این سفر سه روزه من فقط یه زیارت دلچسب و با حال خوب داشتم و بقیه ش یا سردرد شدید بود یا سرماخوردگی! آیا استفاده لازم رو برده بودم؟ آیا دست پر برمیگشتم؟ میدونستم سرماخوردگیم شدیده و ریه هام عفونت کرده؛ با سرزنشی که توی شهر خودم میشدم باید چکار میکردم؟ با منتی که سرم بود بخاطر نگه داری سه روزه بچه؟ چطوری از م ح نگه داری میکردم؟ من که تا حالا هیچوقت نتونستم توی خونه ماسک بزنم ....
.
همه اینا رو وسط لرز به امام رضا میگفتم و ازشون میخواستم اوضاع رو خودشون سر و سامان بدن...
.
موقع برگشت و توی هواپیما باز لرز کردم!
.
اینکه چطور از عصر جمعه تا روز پنجشنبه گذشت و من خیلی خیلی کمتر از اون چیزی که فکرمیکردم اذیت شدم گفتنی نیست؛ اینکه راحت تونستم توی خونه، بیست و چهار ساعته دوتا ماسک بزنم گفتنی نیست؛ اینکه تقریبا هیچ سرزنش و حرفی نشنیدم گفتنی نیست؛ حتی اینکه روز یکشنبه علاوه بر سرماخوردگی یه مسئله دیگه هم پیدا کردم و مجبور شدم برم خونه مادرم و اذیت نشدم هم گفتنی نیست!
.
علاوه بر اینا توی این دو هفته و خورده ای که برگشتم به طرز معجزه آسایی سردردام کمتر شده و حال روحیم عالی!
انگیزه پیدا کردم، انرژی گرفتم، زندگی واسم معنادار شده حتی رزق معنویم زیاد شده....
.
هیچکدوم از اینا با دو دوتا چهارتای مادی و دنیایی من جور در نمیاد اما حساب امام جداست؛ حساب پناه بردن بهشون جداست؛ حساب سپردن همه چیز دست خودشون....
.
به قول یه عزیزی منِ آدم عادی و گاها بی معرفت و حواس پرت الکی مهمون دعوت نمیکنم خونم، اگه کسی رو دعوت کنم حتما تدارک میبینم پذیرایی میکنم، درحد وسعم سعی میکنم بهترین میزبانی رو داشته باشم؛ چرا گاهی که زیارت هامون برخلاف میل و برنامه ریزی قبلیمون پیش میره فکرمیکنیم امام حواسش نیست یا کم محلی کرده؟ امکان نداره الکی بطلبه؛ کریم تو رو دعوت میکنه که یه چیزی بهت ببخشه نه حالتو بگیره... حتی اگه با حال احتضار رفتی زیارت و برگشتی شک نکن دست پر برگشتی؛ خودت خبر نداری...
.
.
.
اشهد انهم یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی 😭😭😭