بیست و هفت / ما را که برد خانه؟

برگشتنی از خونه مامان یهو یه چیزی به دلم افتاد

یکی از بسته های شیرین عسلی که قراره فردا پخش کنیم رو امشب پخش کنیم

ساعت یک شب، توی خیابون دنبال کسایی میگشتیم که بتونن بیان جلو نذری بگیرن؛ چون خودمون با لباس خونه بودیم و امکان پیاده

شدن نبود...

.

آدمای متفاوتی بودن

زن

مرد

پیر

جوون

ظاهر مذهبی

ظاهر غیر مذهبی

.

ولی متفاوت ترینش یه جوون کنار یه پراید بود

توی ماشین دوتا دختر نشسته بودن و حرف میزدن

رفتیم توی فرعی کنارشون و گفتیم عیدتون مبارک، بفرمایید...

پسره یه نگاهی کرد که یعنی چرا؟

گفتیم نذره

گفت ما مستیم

گفتیم اشکالی نداره بفرمایید

سه تا برداشتن و راه افتادیم...

‌.

.

توی تموم راه باقی مونده و هنوز، دارم به اون آدم فکرمیکنم

به خودش نه، به رزقش

همیشه وقتی یه نذری بهم میرسید احساس میکردم صاحب اصلی اون نذر، خوراکی رو واسم آورده

و امشب

امیرالمومنین از دست ما برای اون پسر

.

.

تمام آرزوم امشب اینه که کاش وقتی سرحال شد

بشینه دو دوتا چهارتا کنه که چی باعث شده ساعت یک شب، یه ماشین بیاد توی فرعی که ما بودیم و بهمون نذری بده؟

کاش این شیرینی کوچیک، تا آخر عمر نمک گیرش کنه

کاش محبت صاحب این نذر جوری به دلش بشینه که سال دیگه و سالهای دیگه خودش نیمه شب باعشق نذری بده

.

.

خدایا به حق این معصومی که به شکم میکشم

این آرزو رو به بهترین نحو برآورده کن

آمین

.

.

.

+ خدا مهرت رو تو قلبم، شبیه آیه نازل کرد

خدا با تو امام من، واسم نعمت رو کامل کرد

علی جانم... علی جانم.............

🍀 جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ 🍀 1:56 🍀 :) 🍀 🍀