پنجاه و چهار / روزنوشت
روزی که رفتم دکتر، گفت دوره درمان افسردگی پس از زایمان شش ماهه و بعد از اون داروها کم کم قطع میشه
اما بعد از یک سال و نیم و با اصرار شدید خودم کم کم داروها بجز یکی حذف شدند
شاید کار خوبی بود شایدم نه نمیدونم
.
اون یکیِ باقی مونده رو خودم به شبی نصف رسونده بودم و فکرمیکردم اصلا تاثیری نداره و فقط تلقینه که کمک میکنه
.
حدود دو هفته پیش آخری رو هم حذف کردم و ....
فکرم اشتباه بود!
تلقین کمک نمیکرد، واقعا خودش اثر داشت و بعد حذفش خیلی اذیت شدم
تحقیق هم کردم و متوجه شدم حذف دوز پایین این دارو خیلی سخت تر از کم کردن دوزهای بالاشه
اما تا نیمه راه اومده بودم و نمیشد برگردم
.
حالا عصرا بیقرارم و نمیدونم بخاطر همون حذف داروئه یا چیز دیگه...
.
راستش بخاطر اینکه با م ح بازی خاصی نمیکنم خیلی عذاب وجدان دارم
همش هوش چین و نقاشی و اسباب بازی هاش!
توی نت و گروه ها ایده بازی خیلی زیاده اما از بس م ح بازیگوشه میترسم کار جدید بکنم
واقعا بچه ی متفاوتیه
اینو من نمیگم، هرکس دیده میگه
.
میدونم قطعا بهترین گزینه برای رشد من بوده و هست اما چالش بزرگیه
خصوصا کنار سردرد 🥴
.
خونه تقریبا مرتبه و کاری نیست
منتظرم زمانش برسه و بریم بیرون
.
دوست دارم روزانه از امور عادیم بنویسم اما به دلیل کمالکرایی و بدبینی به این فضا تا حالا نشده
شاید شد شایدم نه نمیدونم
.
کاش میشد نیم ساعت بخوابم....
.
ح ج داره عروس میشه و خوشحالم واسش
خیلی
خیلی زیاد و از ته دل
.
یادم افتاده به هشت سال پیش و اونهمه هیجان
خداروشکر خوبیش خیلی بیشتر از بدیش بود
چقدر دلم میخواد ح ج خوشبخت بشه
چقدر دلم میخواد تو لباس عروس ببینمش، برقصه و مثل یه مادربزرگ بشینم یه کنار نگاهش کنم و اشک شوق بریزم
کاش اون آقا لیاقتشو داشته باشه
🥹😍
