سی و یک / ذهن شلوغ من
ذهنم خیلی درهم و شلوغه و کلی حرف برای گفتن دارم...
.
.
۱.دوشنبه هفته قبل داخل کانال خ اعلام شده بود برای سفره امام کاظم نیاز به کمک هست و هرکسی میتونه فردا صبح تا ظهر بیاد
واسه منی که ماه هاست از گروه و فضاش فاصله گرفتم این پیام فوق العاده وسوسه کننده بود اما چون سه شنبه روز کلاس ورزش و رفتن خونه مامان نبود نمیتونستم م ح رو بذارم پیش کسی و برم!
سه شنبه شب باز توی کانال اعلام شد که فردا برای همون کار قبلی نیاز به نیرو هست... دیگه از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم :)))
صبح چهارشنبه م ح رو گذاشتم خونه مامان و رفتم...
کتیبه های حسینیه مجذوبم کرد... جقدر اط این فضا دور شدم و چقدرررر حیف... با خودم میگفتم همه وجود من از اینجاست و اینجا معنی پیدا میکنه و چقدر بد که از خودم دور شدم...
شیرینی و لذت خادمی رو هیچکس و هیچوقت نمیتونه بگه
آرامشی که فقط کسی که توی اون فضا بوده درک میکنه
و البته قدرش رو هم فقط کسی میدونه که دور از اون هم زندگی کرده باشه
شکر و صد شکر که توفیق دادن باز برگردم....
.
.
۲. هرچی میگذره سر و صدا و گریه ها و کارایی که برای مراقبت از م ح باید انجام بدم بیشتر میشه اما یه جذبه عجیبی داره مثل مخدر وابسته ش شدم
.
.
تا مورد ششم نوشتم اما طی یه عملیات انتحاری بلگفا حذفش کرد و الان دیگه حوصله نوشتن ندارم 🫥
