بیست و شش / رزق لا یحتسب

چند روزه که از ته دل دوست دارم کاری برای عید غدیر انجام بدم و نمیشه

.

گروه های مختلف پیام دعوت به کمک میذارن و بخاطر شرایط بارداری نمیتونم برم و دلم میسوزه

.

دیشب از ته دل از پنج تن خواستم خودشون یه راهی باز کنن بتونم خادمی کنم

.

امروز یکی از بچه ها پیام داد که میتونی یه اکولایزر از صحبتای استاد درمورد غدیر برای چهارشنبه درست کنی؟

.

.

.

.

.

.

.

+ تا کسی توی این راه ندویده باشه لذت خستگیش رو نمیفهمه

و من چقددددددر خوشبختم که این لذت رو چشیدم :))))))

.

+ الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی ابن ابی طالب

🍀 دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ 🍀 15:17 🍀 :) 🍀 🍀

بیست و پنج / سلام دوباره

حدود دو سال و نیم از آخرین پست گذشته

خیلی چیزا تغییر کرده

کامل شده

ناقص شده

اومده

رفته

ته نشین شده

از بین رفته

..‌..

.

.

شاید بزرگترینش همبازی کودکی

که یکدفعه و توی ۲۷ سالگی پرکشید...

شایدم عضو جدیدی که

قراره چند ماه دیگه به خونوادمون اضافه بشه!

.

.

م.ح توراهه

و این خوبه

سالمه

و این معجزه س

خداروشکر😊

.

.

این روزا شاید همون کمال گرایی قدیمی اومده سراغم

اما

خداروشکر بهم ریختگیا خیلی طول نمیکشه

به لطف حضرت مادر

به عنایتشون

به دست محبتشون که همیشه رو سرمه

خداروشکر

اصلا اومدن این فسقلی

و سالم بودنشم لطف ایشونه

وگرنه....

.

.

.

.

+ اللهم صل علی فاطمه و ابیها

و بعلها و بنیها

و سرالمستودع فیها

بعدد ما احاط به علمک

🍀 یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ 🍀 21:32 🍀 :) 🍀 🍀

بیست و چهار/روز نوشت

روحم بهتره

و دارم کتاب میخونم

مدیر مدرسه

 

تحربه میکنم کارایی که دوست دارمو

بدون فکر به بهترین بودن

اول شدن

کمال گرایی

 

در لحظه باید باشم

یک کار انجام بدم

فقط یک کار

مایندفولنس طور

:)

 

....................................................

۲۳:۴۲

تو یادم دادی با چشمام بخندم

به اون روزای تلخم برنگردم

از این ناراحتم کم با تو بودم

باید زودتر تو رو پیدا میکردم

باید زودتر تو رو پیدا میکردم.....

 

خدای خوبم

خدای مهربونم

ممنونم که خودتو بهم نشون دادی

کنارم بودی و هستی

بغلم کردی

بزرگم کردی

هیچکس جز خودت نمیدونه چقدر بهت بدهکارم

و عاشق

و عاشق

و عاشق

.......

 

🍀 چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۹ 🍀 14:56 🍀 :) 🍀 🍀

بیست و سه/من

بعضی وقتا دلم میخواد مثه تو دوران عقدمون که هرموقع دلم‌ میگرفت تو بیخبر یهو پیام میدادی الانم پیام بدی
بی مقدمه
بی دلیل
......

چرا یه وقتایی همه چی عادیه اما حال آدم عادی نیست؟
چرا دل آدم یه موقع هایی بد میگیره؟
چرا هی اشک میاد هی اشک میاد اما دلم آروم نمیگیره؟

 

+کاش بشه بنویسم

کاش این انگشتای لامصب تکون بخورن

خسته م از سکوت

از ترس از آینده و قضاوت

من یه آدمم

همیشه خوب نیستم

مثه بقیه

چرا میترسم از اینکه اینو بقیه بفهمن؟؟

🍀 سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۹ 🍀 15:54 🍀 :) 🍀 🍀

بیست و دو / تدارک رفتن

دارم آماده میشم برای رفتن...

حدود بیست روز دیگه...

 

+ دیشب داشتم فکرمیکردم بیام اینجا بنویسم بعد فکرکردم چند سال بعد یه خواننده ممکنه با خوندن پشت سرهم پست ها احساسی رو داشته باشه که خودم اینطور مواقع دارم: گذشت سریع زمان و حل شدن مسائل و...

اما اینکه پشت این کلمات و توی متن لحظه لحظه زندگی نویسنده چی گذشته رو کسی نمیدونه....

من قدر توانایی درس خوندن رو میدونم

قدر داشتن همسر [خوب] رو میدونم

قدر زندگی توی خونه خودمم میدونم

چون بخاطرش هزینه کردم

اذیت شدم

و محکم ایستادم

 

+ یه وقتایی جلوی لحظه شماریم رو میگیرم میگم زندگی الانه...

خداروشکر که سالمیم

خداروشکر ک خیلی چیزا خوبه

 

+ نکنه روزگار خوب الان باشه؟

 

+ حالم نرمال نیست و میدونم و طبیعیه

🍀 دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹ 🍀 15:50 🍀 :) 🍀 🍀

بیست و یک / می آیی

تو می آیی و از نزدیک میبینم تو را آخر

همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی....*

 

 

 

+ حوصله شرح قصه نیست...

* حمیدرضا برقعی

🍀 یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ 🍀 14:54 🍀 :) 🍀 🍀

بیست / درس خوندن

ساعت دو و سی و پنج دقیقه شبه

و من تازه آزمون جلسه چهارم کتاب سوم رو دادم

یه لحظه وقتی داشتم سئوال دوم رو جواب میدادم

ذهنم هنگ کرد

همه چیز یادم رفت و هرکاری کردم فایده ای نداشت!

 

چند روز نتونستم بخونم و باید جبران کنم

سه روز وقت دارم

پنج درس و یازده (شایدم دوازده) امتحان دیگه مونده

از سنگینی مطالب ذهنم خسته شده

اما...

اما فقط من میدونم و خدای من

که چقدر این حالو دوست دارم

چند سال حسرت این خستگی رو خوردم

چقدر دلم میخواست درس بخونم

و چقدر الان از شنیدن این عبارت لذت میبرم:

داری درس میخونی؟

 

چیزی که اکثریت بهش عادت کردن

و بعضا ازش ناله میکنن

واسه بعضیا آرزوئه!

من از یه جایی به بعد

معنی این جمله رو خیلی خوب فهمیدم...

 

 

+شکر... خیلی شکر 😊

+باید یادبگیرم زندگی میتونه کامل نباشه اما خوب باشه...

  امتحانم میشه بد داد اما خوب باشه 😉

 

🍀 پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۹ 🍀 2:50 🍀 :) 🍀 🍀

نوزده / من برات کافی نیستم؟

دیشب یه مسئله ای خیلی نگرانم کرد

بغض کردم

تپش قلبم بالا رفت

احساس کردم دستام سرد شده....

 

توی دلم یه صدایی میگفت خدا که بد تو رو نمیخواد

خودش یه راهی باز میکنه...

میخواستم به مامان بگم نگرانم، حالم خوب نیست

کمکم کنه

یه صدایی توی دلم میگفت به بنده خدا شکایت نکن، ازش چاره نخواه، توکل کن خودش راه باز میکنه

 

اما

دلم دووم نیاورد و گفتم

مامان آروم نگاهم کرد و یه پیشنهاد ساده داد!

 

مامان رفت

من موندم و یه دنیا شرمندگی از خدایی که نگاهش رو میدیدم که میپرسید

من برات کافی نیستم؟؟؟

 

 

+ لا اله انی انت، سبحانک، انی کنت من الظالمین

🍀 پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۹ 🍀 1:6 🍀 :) 🍀 🍀

هجده / خواب

با اینکه تموم شب حتی توی خواب دل درد داشتم اما شیرینی رویایی که میدیدم هنوز زیر زبونمه...

من،‌تو
خونمون
زندگی که شروع شده بود....

هرچند هنوز بقیه نرفته بودن و به شکل بی سابقه ای بداخلاقی میکردی اما اونجا "خونه ی ما " بود

هی میخواستم بهت بگم اولین شب آرامشمون وقتی اینا برن شروع میشه ها....
آخخخ...

یه تلفن کنارم بود، مامان میگفت شمارشو بده که بهت زنگ بزنم...
هنوز بغض حال خوش شنیدن اون حرف هست...

من
تو
خونمون
زندگی که شروع شده بود..........




+خداروشکر
+میدونم به موقعش |خیلی| بهتر از این رو واسمون پیش میاره... فقط باید ایمان داشته باشیم... تا دم آب...
+مگه خودتو خدا چطوری به من داد؟

 

 

۱۰/مهر/۹۹

🍀 شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ 🍀 0:41 🍀 :) 🍀 🍀

هفده/ز.ن.د.گ.ی

از یک ساعت قبل از اذان صبح

تا طلوع آفتاب

وقت نفس کشیدن

و زندگی کردنه

باقی اوقات

طفیلی این زمان

مقرر شدن!

والسلام

 

 

 

🍀 چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ 🍀 22:29 🍀 :) 🍀 🍀